آن صدای زیبا
چه غلط می گوید:
این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود
او اسیر غمی افسون ساز است
در وطن
من اسیر یادم
زان دم از دیده برفته
آنکه شایسته یاد آوری است
آن صدای زیبا چه غلط می گوید: این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود او اسیر غمی افسون ساز است در وطن من اسیر یادم زان دم از دیده برفته آنکه شایسته یاد آوری است + نوشته شده توسط طاهر صدر در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت
9:49 |
- ببین همیشه یادت باشه اینجا جنگله. باید زندگی کردن تو جنگل رو یاد بیگیری. توی جنگل باید مثل یه حیوون زندگی کنی تا زنده بمونی. اگه میخوای هنوزم یه قناری باشی باید برگردی به قفس. + نوشته شده توسط طاهر صدر در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت
10:55 |
يكي نيست به اين بابام بگه چرا اون سال واسه عيد خرچنگ خريد؟ از اون سال كه خرچنگ گذاشتيم تو تنگ ماهي عيد، ماهيها جرات تكون خوردن ندارند. اصلا ماهي كه تكون نخوره واسه چي تو آبه؟ يادش بخير اونوقتها ماهيها با اون دم قشنگشون توي تنگ چه بازي ميكردند. هي ....... . اما ما كه هيچوقت ماهي عيد نداشتيم. پس من كجا اون ماهي قشنگها رو ديدم. آهان كنار خيابونبود. كه اون بچه افغاني ميفروخت. + نوشته شده توسط طاهر صدر در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت
12:19 |
خوشگلتر شده بود. صورتش سفيد شده بود. نگاههاش هم عيقتر شده بود. ولي من اينا رو اصلا دوست نداشتم. من همون دختر سبزه و شر رو ميخواستم. دلم ميخواست دوباره سلامتيش رو بهدست بياره و بياد بهم بگه:" بريم گوبه سنگ بزنيم." + نوشته شده توسط طاهر صدر در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت
14:35 |
خرگوش كوچولو دويد وسط جمع و گفت:"شنيديد عاليجناب شير واسه اينكه جنگل رو از كثافت پاك كنه، مگسهاش رو تو جنگل ول كرد. روي هر كي مگس بشينه عاليجناب مجازاتش ميكنه." آقا گربه در حاليكه يك قطره اشك از چشماش ميريخت، رو كرد به خانم بز و گفت:" خانم دكتر، من از اينكه با همچين حيووني فاميلم، احساس شرم ميكنم." به خانم بزي كه نگاه كرد ديد روي صورتش يه زخم وحشتناك بود. بياختيار داد زد:" چرا صورتش اينجوري شد؟" خانم اسب گفت:" امروز صبح دو تا مگس روي خانم دكتر نشست، خانم دكتر هم عصباني شد و گفت كه اين مگسها بايد روي كثافتها بشينن يا روي ماها؟ واسه همين هم عاليجناب شير براي مجازات روي صورت خانم دكتر پنجه انداخت." + نوشته شده توسط طاهر صدر در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت
9:32 |
با انگشتهام شيشه خاكگرفته هال خونه قديميمون رو كه پاك كردم، جابر رو ديدم دور حوض كوچيك وسط حياط دنبال عاطفه با اون لباس عروس قشنگش ميدوه. بابا حقوق يك ماهش رو داده بود تا اون لباس رو واسش بخره. من هم لب حوض نشسته بودم و آب بازي ميكردم. مامانبزرگ به اونا ميگفت:" بچهجون اينقدر دنبال هم نكنین، زمين ميخوريد." يه دفعه عاطفه زمين خورد و لباس عروسش كثيف شد. يادش بخير، چقدر واسه لباسش گريه كردم. + نوشته شده توسط طاهر صدر در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت
9:51 |
وقتي ميخوايم يه Background روي كامپيوترمون بذاريم، با دقت يه عكس زيبا رو انتخاب ميكنيم. اما بعد از چند روز با اينكه هميشه جلوي چشمامون هست و زيباييش چشمامون رو نوازش ميكنه، كمترين توجهي بهش نميكنيم. بعضي آدما توي زندگيمون مثل Background كامپيوترمون هستند. شايد خودمون انتخابش نكنيم ولي هميشه رفتار خوش و محبتآميزشون روحمون رو نوازش ميكنند. با اينكه دوستشون داريم ولي زياد نميبينيمشون. فقط وقتي از پيشمون ميرن، غيبتشون رو ميفهميم. مثل Background كامپيوتر وقتي به هر دليلي از مونيتور كامپيوترمون حذف ميشه. + نوشته شده توسط طاهر صدر در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت
11:44 |
پروردگارا تو خود بهتر می دانی که چقدر ایمان دارم به آنچه نمی دانم و چقدر بی ایمانم نسبت به آنچه می دانم برای آنچه که ایمان دارم به من دانش عطا کن و برای آنچه می دانم ایمانم را بیافزا. + نوشته شده توسط طاهر صدر در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت
13:0 |
يك شب ميخات با زنش به همراه ماحود با شوهرش مهمان خاميلخانم مامانشون بودند. بعد از شام، به اصرار بچهها، خاميلخانم و باباي بچهها توي تنها اناقي كه داشتند خوابيدند و بچهها رفتند پشت بام تا جايي براي خواب پيدا كنند. ماحود و شوهرش گوشه سمت راست و ميخات و زنش گوشه سمت چپ بام خوابيدند. صبح كه خاميلخانم براي نماز بيدار شد، سري به بچهها زد تا سرما اذيتشون نكنه. تا در رو كه گوشه چپ بام قرار داشت باز كرد، ميخات رو ديد كه زنش محكم بغلش كرده و خوابيدند. خاميلخانم كه از ديدن اين صحنه لجش گرفته بود، لگدي به عروسش زد و گفت:" ولش كن. بچهام از گرما عرق كرد." رفت گوشه راست بام و ماحود و شوهرش رو ديد كه با رعايت فاصله قانوني خوابيدند. خاميلخانم، ماحود رو بيدار كرد و با نرمي خاصي بهش گفت:" عزيزم، هوا سرده. يك كم بيشتر به شوهرت بچسب. وگرنه سرما ميخوريد." زن ميخات كه لگد خاميلخانم خواب از سرش پرونده بود، با شنيدن اين حرف ها گفت: "بنازم قدرت يكتا خدا را كه آفريده يك بام و دو هوا را" + نوشته شده توسط طاهر صدر در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت
10:25 |
- ببين پسرم، تو بازار دو چيز رو در مورد گرويي بايد بدوني. مهمترين و اولين چيز اينه كه بدوني گرويي، گروييه و نبايد خرج بشه. وقتي خرجش كني، ديگه گرويي نداري كه ازش استفاده كني. دوم اينه كه بايد بدوني گرويي امانت نيست، بايد ازش استفاده كني. اما نبايد از طرف اونقدر باج بگيري كه واسش نيارزه. هيچ وقت بيشتر از يك سوم گرويي باج نگير. + نوشته شده توسط طاهر صدر در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت
11:42 |
در روزگاران جديد شهري بود به نام شمانير كه پس از پادشاهي مدقم شاهي خودخواه به نام يملعم. روز اول پادشاهي يملعم به داروغه شهر دستور داد تا هركس كه وارد شهر مي شود يك يورو بستاند. پس از شش ماه داروغه را خواست و از او گزارش خواست. داروغه هم از رضايت مردم گفت. يملعم هم دستور داد از هركس كه از شهر خارج مي شود هم يك يورو بستاند. شش ماه بعد دوباره داروغه را خواست و از او گزارش خواست. داروغه باز هم از رضايت مردم گفت. يملعم كه فضا را مناسب ديد به داروغه دستور داد كه از اين پس با هر كس كه وارد شهر مي شود آن كار ديگر كنند. پس از چند ماه دوباره داروغه را خواست و از او گزارش خواست. داروغه از رضايت نسبي مردم گفت و درخواست ملاقات مردم را تسليم پادشاه كرد. پادشاه هم پذيرفت روز نهم تيرماه مردم خدمت برسند. روز نهم تير فرا رسيد و مردم خدمت پادشاه شرفياب شدند. با اشاره دست پملعم نماتينده مردم جلو آمد و درخواست آنها را چنين عرض كرد: اي پادشاه بزرگ ضمن تشكر از ستاندن پول در مدخل شهر كه صرف عمران شهر مي شود و آن كار دگر كه مايه شادي روح سربازان شهر كه مدافعان شهرند مي شود از شما درخواست مي كنيم تعداد سربازاني كه آن كار دگر مي كنند را بيافزاييد تا از صفوف مردم در ورودي شهر كاسته شود. با سپاس از آن پادشاه بزرگ. + نوشته شده توسط طاهر صدر در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت
18:18 |
همه اومده بودند، آقا خرسه با خانومش، ،آقا سگه با خانومش، آقا خوكه با خانومش و ... . آقا گرگه داشت در مورد لزوم حمايت از خرگوشها و روشهاي آن صحبت ميكرد. در بين صحبتهاش خاطرهاي از قتل عام خرگوشها گفت. هم اشك بقيه حيوونها رو در آورد و هم خودش كلي گريه كرد. سر آخر هم پيشنهاد داد كه براي حمايت از خرگوشها، بايد با نقشهاي كه كميته گرگها كشيدند، با همه دشمنانشون مبارزه كرد. + نوشته شده توسط طاهر صدر در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت
11:38 |
با خواهرم رفتم پيش بابا. اين آخرين درخواست بابا قبل از اعدامش بود. سعي كردم خودم رو نگه دارم. بهش چيزايي رو بگم كه دوستشون داره. ميدونستم بابا از بق بقو خوشش مياد. گفتم: "بابا امروز همه حيووناي جنگل مراسم بق بقو داشتند. حارومانصج گربه امسال خيلي قشنگتر از سالهاي پيش بق بقو ميخوند. بابا لبخندي زد و با آرامش هميشگي خودش گفت: "ميدوني چرا بايد بق بقو كرد؟" منتظر جوابم نشد و گفت: "تو هم هر سال بايد بق بقو رو بخوني. بق بقو يادگار حاساياناي كبوتره. اون به ما ياد داد كه خيلي وقتا مردن بهتر از زنده موندنه. اون بق بقو رو يادمون داد." تو چشام نگاه كرد و گفت:" پسرم هميشه يه عكس ازش تو خونه داشته باش. چه زنده باشم چه بكشنم." + نوشته شده توسط طاهر صدر در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت
11:39 |
طاري:" دكتر، ميشه لطف كنيد گوشامو دوباره كر كنيد؟" دكتر:" واسه چي؟ اگه ميخواستي نشنوي چرا اون همه پول دادي گوشاتو عمل كردي؟" طاري:" ديگه نميتونم چيزايي كه زنم ميگه تحمل كنم. دارم ديوونه ميشم" دكتر:" برو بهش محبت كن." طاري:"دكترجون من همش دارم بهش محبت ميكنم. چون دوسش دارم ميخوام دوباره كر شم." دكتر:" به جاي اين كار يه كم از خودت مردونگي نشون بده. يه تكوني بخور." + نوشته شده توسط طاهر صدر در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
12:13 |
كريستين بوبن ميگويد:" در زندگيهايمان بايد زندگي دوگانهاي داشته باشيم و در قلبهايمان خوني دوگانه، شادي همراه با رنج، خنده همراه با اندوه، مثل دو اسبي كه به يك ارابه بسته شدهاند و هر يك ديوانهوار ارابه را بهسوي خود ميكشند." به نظرم مهم اينه كه اين دو تا اسب رو بتونيم به مسير واحدي هدايت كنيم. نبايد بگذاريم هر يك به سمتي برود. اين يعني نابودي و شايد دليلي براي خودكشي. اگر مسير واحد رو حقيقت فرض كنيم، براي هدايت اين اسبهاي سركش، فقط حقيقتخواهي كافي نيست.بايد خودمون رو مجهز كنيم. بايد به خيلي چيزها مجهز شويم، مثل كتاب. + نوشته شده توسط طاهر صدر در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت
14:29 |
من بابام معتاده. اسفند 86 بود كه ما رو مجبور كرد واسه پول موادش بريم گدايي كنيم. بعدش هم همه پولها رو گرفت و از خونه رفت بيرون. از اينكه يه روز از صبح تا 11 شب تو خيابون، تو آفتابي كه كله آدم رو سوراخ ميكنه، گدايي كرديم يه چيز نصيبمون شد. 2 ساعت سرحالي بابا. شايد بگيد 2 ساعت باباي خوشاخلاق ارزش داشتن ارزشش رو داشت. اوايل خودمم همين فكرو ميكردم. ولي وقتي چند بار بار مجبور به انجام اين كار بشي، اين تكرار آدم رو ديوونه ميكنه. واي خدا، دوباره اين جمعه هم بايد برم گدايي. باز هم بابا خماره. نميتونم كاري بكنم. فقط ميتونم دعا كنم. دعا كنم كه كارم از گدايي به خيلي كارهاي ديگه ختم نشه. خدايا كمكم كن. + نوشته شده توسط طاهر صدر در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
12:22 |
توي جنگل ما رسمه همه خرگوشها سالي يكبار سه تا از بهترين هويجهاي خونهشون رو توي چاه مقدس ميريزند. بعد هم يه خرگوش نر جوون رو توي چاه مياندازند. خرگوشهاي پير ميگن اگه موهاي قربوني سفيد باشه بهتره. بعد از قربوني، همه خرگوشها به آسمون نگاه ميكنند و ميو ميو ميكنند. كسي نميدونه چرا ولي ميگن از قديم بوده، اين يه رسمه. + نوشته شده توسط طاهر صدر در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت
11:19 |
چاهكن عيزارا پس از سي و چند سال كه ديگه واسه خودش كسي شده بود و نفوذي داشت و بهش ميگفتن دكتر عيزارا، به دهات دوران بچگيش برگشت و با كدخدا براي قدم زدن به اطراف ده رفتند. ناگهان زير پاي دكتر خالي شد و افتاد توي يكي از چاههايي كه خودش كنده بود. بعد هم كه از چاه درش آوردند، نه تنها فلج شده بود بلكه حرف هم نميتونست بزنه، آخه زبونش افتاد لاي دندوناش و بريده شد. لابد الآن عيزارا پيش خودش فكر ميكنه كه كاش اون موقع كه چاهكن بودم، درست ميكندم تا ديگه اينجوري نشه. شايد هم دلش ميخواست تو يه كنفرانس خبري به بقيه چاهكنها بگه درست چاه بكنيد تا اينجوري نشيد. ولي نميتونست، آخه نميتونه حرف بزنه. + نوشته شده توسط طاهر صدر در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت
14:54 |
قاضي تيجين: "متهم دواد، آيا شما از قانون 368 اطلاع داشتيد؟" متهم دواد:" بله. شما با اين قانون مردم را مجبور ميكنيد دولا راه بروند." قاضي تيجين:"آقا چرا قانون را تحريف ميكنيد. جهت اطلاع حضار، متن درست قانون اين است:" در راستاي حق ملت براي تنفس هواي آزاد و با توجه به پيشرفت صنايع و آلودگي هوا، از تاريخ وضع اين قانون، ملت محترم بايد دولا راه بروند. از آنجا كه تنفس هواي آلوده باعث ضرر به افراد و به تبع جامعه ميشود، كساني كه از اين قانون تخطي كنند، با برخوردهاي سنگين قضايي تا حد اعدام مواجه خواهند شد." با توجه به اينكه متهم دواد بيش از يك هفته دولا را نرفته و با استناد به قانون 368 من ايشان را به اعدام محكوم ميكنم." + نوشته شده توسط طاهر صدر در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت
11:26 |
احمد گوشيمو ورداشت و گفت:" اينا گوشيهاي خوبيه." گفتم:" چطور؟" گفت:" آخه دست هر كسي نيست." + نوشته شده توسط طاهر صدر در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت
11:33 |
پروردگارا، سفرهام خالي از شهد عرفان است، ياريم ده تا قوت عرفاني بر خوان افكارم بيافزايم. پروردگارا، راه تو چون مويي و مقصدش بر كوهي است، ياريم ده تا در اين راه، كشتي حقايق را غريق لذايذ نسازم. پروردگارا، هوس تمام حواسم را محبوس و انديشهام را دريوز كرده است، ياريم ده تا مغضوب درگاهت نگردم. پروردگارا، هنرم نقالي و حرفهام بقالي است، ياريم ده تا انديشهام نُقل نَقل و توجيحگر اشتباهات قبل نباشد. پروردگارا، عَلَم آنان كه تو دوست داري، دو كس را به ناسازگاري كشانده، كثيري زين عَلَم انبان پر ميكنند و عدهاي بر آن سنگ ميزنند. ياريم ده تا از اين دو دست نباشم. پروردگارا، سيلي مشرقي، صورت مغربيام را سرخ و كلام مغربي، غيرت مشرقيام را متاثر ميسازد. ياريم ده تا هر كدام قدر خود دانند و در جاي خود باشند. پروردگارا، قصيده عشق ميگويم و عقيلهاي نميبينم، ظريفهاي بنماي تا طريقت در معيّت ايشان بپيمايم. + نوشته شده توسط طاهر صدر در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت
15:29 |
هرگاه براي رفتن از خانه خود به خانه پدري، جاده هراز را ميپيمايم، زيباييهاي هنرمندانه طبيعت، مرا در خود فرو ميبرد و خود خويش را به من مينماياند و من، خودم را ميبينم. خيلي شبيه من است. فقط موهايش كمي بلندتر و البته سفيدتر است، با چينهاي راست و كج روي پيشاني. عقلم دست در گردن احساس از من ميخواهد نوار مورد علاقهام را گوش دهم. آهنگي با اشعار عرفاني. به قيافه خودم نگاه ميكنم. دلم برايش ميسوزد. پس پيشنهاد عقلم را رد ميكنم و تمام مسير را به خودم نگاه ميكنم. از اتوبوس پياده ميشوم و سوار ماشين دوستم ميشوم تا به سمت دهاتمان بروم، ولي همچنان به خودم فكر ميكنم. تا اينكه دوستم محكم روي زانويم ميزند و ميگويد:" مهندس نميخواي پياده شي؟" با حالت گيج ميگويم:"چرا". پياده ميشوم اما خودم را جا ميگذارم. در حالي كه ماشين دور ميشود، خودم ملتمسانه به من نگاه ميكند، من هم با چشمهاي نگران او را بدرقه ميكنم. اميدوارم بوي بنزين داخل ماشين، حالش را به هم نزند. خيلي وقت است كه قرصهاي تهوعش را نخورده است. زنگ در خانه پدريام را ميزنم اما تمام حواسم پيش خودم است. + نوشته شده توسط طاهر صدر در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت
11:55 |
تازه از سرويس پياده شده بود. هنوز خمار خواب داخل سرويس بود. داشت از جاده رد ميشد كه صداي جيغ ترمز يك ماشين، خماري رو از سرش پروند. يك راننده با سبيل تابدار سرش رو از ماشين بيرون آورد و گفت:" حواست كجاست فلان فلان شده." و چندتا فحش ناموسي و غيرناموسي آبدار نثارش كرد. از اينكه يه نفر اونقدر راحت ميتونه اون كلمات رو به زبان بياره، خيلي تعجب كرده بود. تو همان حالت تعجب، داشت به ردشدن اون ماشين نگاه ميكرد، كه جمله پشت ماشين نظرش رو جلب كرد:" آقا چرا نميآيي" + نوشته شده توسط طاهر صدر در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت
12:14 |
جروش و ماروژ دو كفترباز قديمي شهر خود بودند. روزي تصميم گرفتند كه كفتربازي را كنار بگذارند و به فكر كار و زندگي باشند. بار سفر بستند و از شهر خارج شدند تا ببينند سرنوشت براي آنها چه خوابي ديده است. تا اينكه به يك دوراهي رسيدند. باهم قرار گذاشتند جروش به سمت غرب و ماروژ به سمت شرق برود و هركدام كه به مال و مقامي رسيدند، آن ديگري را خبر كند. جروش بعد از ده روز به شهر ميكار رسيد. پادشاه شهر كه براي گردش از قصر خارج شده بود، جروش را ديد و به خاطر اينكه او شباهت زيادي به پسر تازه از دست دادهاش داشت، او را به قصر برد و پس از مدتي او را وليعهد خود كرد. پس از مرگ پادشاه هم جروش بر تخت سلطنت نشست. ماروژ هم بعد از هفت روز به شهر نيرا رسيد و در كنار ديوار قصر حاكم شهر مشغول استراحت بود كه سربازان حاكم او را دستگير و به داخل قصر بردند. در داخل قصر، حاكم او را در آغوش گرفت و از علاقهاي كه تنها دخترش را با يكبار ديدن او در بر گرفته، سخن گفت. ماروژ هم از موقعيت استفاده كرد و پس از مراسمي با شكوه، داماد حاكم شد. پس از مدتي حاكم از دنيا رفت و ماروژ حاكم شهر شد. دو رفيق قديمي از هم خبر گرفتند و از اينكه روزگار بر وفق مراد هر دو ميگذشت، خوشحال بودند و هر از گاهي ديگري را به قصر خود دعوت ميكردند. روزي جروش مهمان ماروژ بود كه سربازان ماروژ جسد انسان تازه مردهاي را پيش او آوردند و او در گوش جسد چيزي گفت و جسد را بردند.جروش از ماروژ علت اين كار را پرسيد و در جواب ماروژ گفت كه دستور داده تا هر كسي كه مرده است را قبل از دفن پيش او بياورند تا او در گوشش چيزي بگويد. بعد رو به جروش كرد و گفت:" به اين مردگان ميگويم: خوش به حالت كه مردي و نفهميدي دنياي شما را دو كفترباز ميگردانند." + نوشته شده توسط طاهر صدر در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت
12:8 |
+ نوشته شده توسط طاهر صدر در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت
12:17 |
+ نوشته شده توسط طاهر صدر در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت
11:22 |
با اينكه شاخهايش برگشته بود و در حال كور كردن چشمهايش بود، هنوز هم در مورد فرار از دست چوپان مردد بود. اگر همچنان در گله ميماند، لااقل چوپان با ديدن وضعيت شاخهايش، آنها را كوتاه ميكرد و از كور شدن، فرار ميكرد. شايد هم وقتي چوپان اين وضع را ميديد، او را ميكشت و خوراك مهمانهايش ميشد. كاملا مردد بود. اما از اينكه به خاطر رها شدن از اسارت تاوان ميدهد، به خودش افتخار ميكرد. شايد ذهن باهوشش تنها راه دلداري دادن به او را يافته بود. كاملا مردد بود. + نوشته شده توسط طاهر صدر در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت
14:52 |
در حالي كه بهخاطر مرگ همسرش به خدا فحش ميداد، خداوند با دستان محبتآميز، به سرش دست ميكشيد و به او صبر عطا ميفرمود. + نوشته شده توسط طاهر صدر در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت
10:26 |
شب بود. ماه پشت ابر بود. امين بدون اكرم به آسمان نگاه ميكرد. امين گريه ميكرد. آسمان هم با او گريه كرد. عشق اول- مرگ وسط- اشك آخر
+ نوشته شده توسط طاهر صدر در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت
8:37 |
آه خدايا. اي كاش تو هم دختري داشتي و 60 روز پس از ازدواجش او را از دست ميدادي. آنگاه سوره اخلاص اينگونه بود: 2 1 3 آنگاه بيگمان سوره اخلاص بلندترين سوره قرآن ميشد. + نوشته شده توسط طاهر صدر در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت
12:44 |
|
|